تبليغاتX
ارزو زیباست,انتظار زيباتر

ارزو زیباست,انتظار زيباتر

hey guys 

 

بعد از کلیییییییییی وقت دوباره اومدم.

دلم واستون تنگ شده بود.

راستش تو این چند مدت خیلی سرم شلوغ بود٬ همش گرفتاری و غم٬ ولی دیگه تموم

 شد و به همه ی خواسته هامم رسیدم. ولی در کل دوران جالبی بود چون به نظر

من زندگی بدون فراز و نشیب زندگی نیست.

تا چند مدت پیش زندگیم هیچ دغدغه ای نداشت و دیگه حوصله ام سر رفته بود همش

خوشی٬ همش شادی٬ همش خنده واقعا خسته شده بودم.

یه زمانی بود که مدام در جستو جوی خنده و شادی بودم ولی دنیا فقط غم و اندوهشو

نشونم میداد منم بیخیال شدم و دنیا هم بیخیال شد.

پیشنهاد میکنم شما هم بیخیال شید.

  

نوشته شده در جمعه 30 مهر1389ساعت 4:48 PM توسط مهسا|

روزی شخصی تصمیم گرفت:

 وارد جمعی از کسانی شود که فقط با اشاره با یکدیگر ارتباط برقرار میکردند٬

 وقتی این شخص به ان افراد نشان داد که میخواهد عضو گروهشان شود٬

 انها لیوان پر ابی رابه او نشان دادند که به او بفهمانند که گروهشان جایی برای او ندارد٬

 سپس ان شخص گلبرگی را روی اب لیوان گذاشت و ان گروه او را به جمع خود پذیرفتند.

  

نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 8:20 PM توسط مهسا|

one day im gone forget your

 

 


name and one sweet day

 


your gone drown in my lost

 


pain

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 6:34 PM توسط مهسا|

 

... و بعد آدم از خودش می پرسه : چرا من باید به کسی احتیاج داشته باشم که دو کلمه باهاش حرف بزنم ؟!! با خودم که بیشتر از دو کلمه می تونم حرف بزنم ! تازه خودم حرف خودمو بهتر می فهمم .اگر به اینجا برسی ، دیگه نه می گردی ، نه انتظار می کشی !!!
 
نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 10:51 AM توسط مهسا|

این جملات رو روزی دوستی به بهترین دوستش تقدیم کرد: حالا میخواهم این جملات رو تقدیم کنم به تمام کسانی که دوستشون دارم  و روزهایی افتابی براشون ارزو کنم:(بهترین دوست اون دوستیه که با اون ساعت ها روی یک سکو سکوت بنشینی و چیزی نگی٬ ولی وقتی ازش دور میشی حس میکنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

ادامه ی مطلب در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 9:25 PM توسط مهسا|

               

 

  

  

 

 

نظر

 یادتون نره.
 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 2:3 AM توسط مهسا|

نمیدونم از کجا شروغ کنم٫ خیلی وقته که دیگه کاری به این دنیا و ادماش ندارم.

دیگه از همه خسته شدم٫ حتی از کسایی که قبلا واسه یک ساعت با اونا بودن حاضر بودم  کل زندگیمو

 بدم.(منظورم پسر جماعت نیست.)

دیگه خیلی زود از همه چیز و همه کس خسته میشم و دیگران اسمشو گذاشتن سنگ دلی٫ نمیدونم

 چرا ولی احساس میکنم واسه یه دختر تو سن من خیلی زود که از این دنیا خسته بشه٫ اخه دیگه

واسم همه چیز تکراری شده و حوصله ی هیچی رو ندارم.

بعضی وقتا به خودم میگم همه از زندگیشون بالاخره یه روزی خسته میشن و همه چیز واسشون تکراری

میشه٬ ولی به این حرفم ایمان ندارم و به خودم میگم چرا من باید توی این سن پر هیجانی که همه

 سرشار از شورو شیطنتن از زندگیم خسته بشم؟!!!........

  

خیلی دوست دارم بدونم که هنوزم کسی هست که از همه لحاظ از زندگیش راضی باشه؟

اگه کسی با این خصوصیات این پست منو خوند حتما واسم نظرشو بذاره.

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 1:48 AM توسط مهسا|

کلید هر مسئله یافتن تعادل است.

جرج لوکاس.

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 2:31 PM توسط مهسا|

  چند روز پیش داشتم فیلم اره ی ۴رو دوباره نگاه میکردم که به هدف فیلم پی بردم٬

و فکر کنم درست فهمیدم که فیلم میخواست بگه که تنها کسیکه میتونه کسیو نجات بده خودشه.

من همیشه دوست داشتم که شخصیتی مثل نقش اول فیلم اره ها داشته

باشم........

 

(زیباترین پاداش زندگی این است که هیچ انسانی بدون یاری رساندن به خویش نمیتواند مخلصانه سعی در یاری رساندن به کسی داشته باشد.)

رالف والدو امرسون



 

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 12:16 PM توسط مهسا|

دو نفر لبه ی یه پرتگاه ایستادند:

 یکیشون کسیه که تو اونو دوست داری٬

 یکیشون کسیه که اون تو رو دوست داره٬

اگه فقط بتونی یکیشونو نجات بدی٬

کدومشونو نجات میدی؟

    

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 11:58 AM توسط مهسا|

احمق نه میبخشد نه فراموش میکند٬

ساده دل هم میبخشد هم فراموش میکند٬

عاقل میبخشد اما فراموش نمیکند.

نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 7:4 AM توسط مهسا|

در شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه ي ليلا نشست.

عشق٬ان شب مست مستش كرده بود٬

 فارق از جام الستش كرده بود.

گفت: يارب از چه خوارم كرده اي؟

بر صليب عشق دارم كرده اي؟

خسته ام زين عشق دلخونم نكن.

من كه مجنونم٬ تو مجنونم نكن.

مرد اين بازيچه ديگر نيستم.

اين تو و ليلاي تو من نيستم.

گفت:اي ديوانه٬ ليلايت منم.

در رگت پنهان و پيدايت منم.

سالها با جور ليلا ساختي.

من كنارت بودم و نشناختي.

  

نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 3:33 PM توسط مهسا|


مطالب پيشين
» life
» گلبرگ
» درد
» شبهای روشن!
» بهترین دوست
»
» زندگی؟!!!!.............................
» تعادل
» تفکر
» انتخاب
Design By : ParsSkin.com